خرید بک لینک
 
عاشقی چیزی برای هدیه نیست

 

طرح دریا و غروب وگریه نیست

عاشقی یک کلبه ی ویرانه نیست

صحبت از شمع و گل وپروانه نیست

عاشقی تنهای تنها یک تب است

بی تو مردن در سکوت یک شب است

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:38

هیچ می دانید آخرین زنگ دنیا کی می خورد؟!

 

خدا می داند، ولی ...

 

آن روز که آخرین زنگ دنیا می خورد دیگر نه می شود تقلب کرد

 

و نه می شود سر شخصی را کلاه گذاشت

 

آن روز تازه می فهمیم دنیا با همه بزرگی اش از یک جلسه امتحان مدرسه هم کوچکتر بود!

 

... و آن روز تازه می فهمیم که زندگی عجب سوال سختی بود

 

سوالی که بیش از یکبار نمی توان به آن پاسخ داد

 

خدا کند آن روز که آخرین زنگ دنیا میخورد، روی تخته سیاه قیامت

 

اسم ما را در لیست خوب ها بنویسند

 

خدا کند حواسمان بوده باشد و زنگهای تفریح

 

آنقدر در حیاط نمانده باشیم که حیات را از یاد برده باشیم

 

خدا کند که دفتر زندگیمان را زیبا جلد کرده باشیم

 

و سعی ما بر این بوده باشد که نیکی ها و خوبی ها را در آن نقاشی کنیم

 

و بدانیم که دفتر دنیا چرک نویسی بیش نیست

 

چرا که ترسیم عشق حقیقی در دفتری دیگر است

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: يکشنبه 27 مهر 1393 ساعت: 18:35

با خودم فکر مي کردم تحقق روياهايم غير ممکن است،
اما خدا گفت :
«هر چيزي ممکن است»
گم شده بودم،گيج بودم،فکر مي کردم هيچ وقت جوابي پيدا نخواهم کرد،
اما خدا گفت :
«من هدايتت خواهم کرد»
خود را باختم،فکر مي کردم نمي توانم،از عهده اش بر نمي ايم ،
اما خدا گفت :
« تو از عهده ي هر کاري بر مي ائي»
غمگين بودم،احساس کردم زير کوهي از نا اميدي گير افتادم ،
اما خدا گفت:
« غمهايت را روي شانه هاي من بريز»
فکر کردم نمي توانم،من انقدر باهوش نيستم،
اما خدا گفت :
« من به تو خرد لازم را مي دهم»
بار گناهانم رنجم مي داد ،براي کارهاي بدي که کرده بودم از خود عصباني بودم،
اما خدا گفت :
«من تو را مي بخشم»
از خودم بدم مي امد ،فکر مي کردم هيچ کس مرا دوست ندارد ،
اما خدا گفت :
«من به تو عشق مي ورزم »
گريه مي کردم،زيرا تنها بودم،
اما خدا گفت :
« من هميشه با تو هستم »
 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 25 مهر 1393 ساعت: 11:04

 

دلم دریایه آتیشه دارم میسوزم از این تب

تو آغوش یکی دیگه چرا تو فکرتم هر شب

               تو هم شاید شبیه من گرفتاری و بی تابی

                تو آغوش یکی دیگه به یاد من نمی خوابی

نگاهش میکنم انگار همه دنیامو گم کردم

نمی دونه که تو چشماش به دنبال تو می گردم

                                میاد دستامو میگیره بهم میگه چقدر سردی

                                 منم می خندم و میگم عزیزم اشتباه کردی

                خیال دیدن چشمات منو راحت نمیذاره

                دلت یک عمر احساسو به قلب من بدهکاره

تو هم شاید شبیه من یه جايی اشتباه کردی

دلت پیش منه اما نمی تونی که برگردی

                                   پشیمون می شی و انگار شب و روزاتو گم کردی

                                    مث من که شب و روزم داره رد میشه با سردی

یه رازی بین ما بوده که مارو دور کرده از هم

ولی یادت توی قلبم نمیذاره ازت رد شم

                       حالا که قسمت این بوده به یادت اشک میریزم

                       از اینجا تا ته دنیا من از عشق تو لبریزم

حالا که قسمت این بوده باید همخونه شم با غم

که بعد از تو نمیتونم واسه یک لحظه عاشق شم

..............................................................................................................................

                    حواست هست منم اینجام حواست هست داغونم

                          هنوز تو فکر اون هستی حواست پرته میدونم

    هنوز درگیر احساسی که رد کرده ازت عشقت

    من اینجا آرزوم اینه به من خیره بشه چشمت

                          دل بکن از عشقت من بی تو میمیرم

                              دستاشو خالی کن دستاتو میگیرم

               اونی که ویرونه بی تو ، منم یا اون

               از قلب اون رد شو ، قلب منو نشکون

به من گفتی دوسش داری ، خیال میکردی  ارومم

با این حال من دوست دارم ، حواست پرته میدونم

                                        دل بکن از عشقت من بی تو میمیرم

                                          دستاشو خالی کن دستاتو میگیرم

اونی که ویرونه بی تو، منم یا اون

از قلب اون رد شو ، قلب منو نشکون

                                     به من گفتی دوسش داری خیال میکردی آرومم

 

                                   با این حال من دوست دارم ، حواست پرته میدونم

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 24 مهر 1393 ساعت: 20:55

 

 

عشق پاک است و زلال

   باشکوه است و جلال

عشق آن صوت دل انگیز بلال

    معنی اشک و وصال

عشق معنای امید وزندگی

     رمزوراز بندگی

عشق پرواز دل و بالندگی

    عشق یعنی دوری از هر خستگی

عشق زیباومقدس چون بهار

     عشق یعنی دیدنِ روی زیبای نگار

عشق یعنی رفتن از هر بیکسی بر آن دیار

     عشق معنای وصال و انتظار

عشق آبی رنگ دریای خدا

      عشق بر درد بی درمان دل همچون دوا

عشق مانند شفا

       عشق از هرنوع سیاهی ها جدا

عشق را باور نما

         عشق لبخند دل است و بی ریا

پس بخند وشاد باش

         عشق باران امید است و وصال

عشق آن صوت نفسهای تو بر   ساعت این زندگیست

          عشق پاک است و زلال

باشکوه است و جلال

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 25 مهر 1393 ساعت: 10:50

 

 
 
 
 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 24 مهر 1393 ساعت: 11:36

 

 

 

من كه نه، ولي قلمم نفرينت ميكند...

 

از وقتي كه رفته اي ديگر ناي نوشتن ندارد...

 

هراز چند گاهي سرخود را به كاغذ ميكوبد و ناله اي ميكند و باز سكوت...

 

همين ديشب كه به يادت بودم التماسم كرد كه باز درآغوشش گيرم و بركاغذ نوازشش كنم

 

وقتي ديد به حرفش گوش نميدهم هردويمان را نفرين كرد و آرام گرفت خوابيد...

 

و من خوشحالم كه هردويمان از نفرين شدگانيم

 

نفرين قلم...

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: يکشنبه 20 مهر 1393 ساعت: 19:47

 

ایـن روزا مـیـگـذره بـا تـمـوم خـوبـی هـا و بـدی هـاش..
مـیـگـذره بـا هـمـه قـشـنـگـیـو زشـتـی هـاش...
شـبـاشـم مـیـگـذره...
بـاهـمـه ی تـنـهـایـیـاش...بـا هـمـه ی دلـتـنـگـیـاش...
یـه روزی صـدای قـهـقـه خـنـدمـون تـا اسـمـون مـیـرسـیـد...
یـه روزم صـدای گـریـمـونـو بـا ریـتـم دوش اب حـمـوم تـنـظـیم میـکـردیـم تـا کـسـی صـداشـو نـشـنـوه...
یـه روز خـوشـحـالـشـون کـردیـم...
یـه روز نـاراحـتـمـون کـردن....
یـه روز حـسـرت داشـتـیـم یـه روز ارزو بـه دلـمـون گـذاشـتـن.....
مـیـدونـم مـثـه مـنـم یـه شـبـایـی داشـتـیـد کـه از دسـه خـدا هـم کـاری بـر نـمـیـومـد...

شـبـایـی کـه بـغـضـتـون از اسـمـونـم مـیـزد بـالــا...

گـذشـت دیـگـه نـگـذشـت؟؟؟؟

گـذشـت امـا چـجـوری...

هـعـی...
یـه روزی دوسـت داشـتـیـم امـا دوسـمـون نـداشـتـن...
یـه روزی دوسـمـون داشـتـن امـا دلـی نبـود کـه دوسـشـون داشـتـه بـاشـیـم...
یـه روزایـی جـوون شـدیـم امـا تـا شـبـش پـیـر شـدیـم...

از دسـه غـصـه هـامـون...
یـه روزایـی یـواشـکـی عـاشـق شـدیـم ...

یـواشـکـی دیـدیـمـش...

یـواشـکـی دلـمـون بـراش ضـعـف رفـت...

امـون از گـریـه هـای یـواشـکـی بـیـادش اونـم از سـر دلتـنـگــی..
یـه شـبـایـی پـر حـرف بـودیـم سـکـوت کـردیـم...
یـه روزایـی وابـسـتـه شـدیـم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم...
یـه روزایـی هـم جـدا شـدیـم بـازم بـدون ایـنـکـه بـخـوایـم...
یـه شـبـایـی اصـن نـگـذشـت امـا مـا ازش گـذشـتـیـم..

چـجـوریـش مـهـم نـیس..
یـه شـبـایـی هـم بـد گـذشـت...

سـخـت گـذشـت ...

بـا درد گـذشــت...
یـه شـبـایـی داد زدیـم امـا جـز دلـمـون هـیـچ کـس صـدامـونـو نـشـنـیـد...
یـه شـبـایـی هـمـه چـی بـود الـا اونـی کـه بـایـد مـیـبـود...
یـه شـبـایـی هـوا عـجـیـب دونـفـره بـود اما هـمـون شـبـا مـا بـودیـمـو تـنـهـایـیمون..
یـه شـبـایـی روی مـاهو سـتـارهـا رو هـم کـم کـردیـم بـا دردامـون...
صـبـح شـد مـاهـو سـتـاره رفـتـن امـا مـا هـنـوز بـیـدار بـودیـم...
یـه روزایـی دلـمـونـو دادیـم یـه شـبـی شـکـسـتـه شـو پـسـمـون دادن...
یـه روزایـی خـاطـره سـاخـتـیـم یـه شـبـایـی رویــا....
یـه شـبـایـی بـیـاد خـاطـره هـامـون خـابـمـون بـرد تـا بـه امـیـد رویـاهـامـون بـیـدار شـیـم...
یـه شـبـایـی خـاطـرهـا بـود امـا نـه امـیـدی بـود نـه رویـایــی...
یـه شـبـایـی بـه یـادش بـالـشـت مـونـو بـغـل کـردیـم بـاهـاش حـرف زدیـم...

بـاهـاش رویـا سـاخـتـیـم..مـثـه دیـوونـه هـا..
یـه شـبـایـی هـم هـمـون بـالـشـت بـود کـه اشـکـامـونـو دیـد و پـاک کـرد و دم نـزد...
یـه روزایـی خـنـدیـدیـم امـا بـغـضـمـون گـرفـت ...
یـه شـبـایـی بـغـض کـردیـم امـا خـنـدیـدیـم...
یـه شـبایـی رو بـا یـه اهـنـگـهـای خـاص سـر کـردیـم...

هـی گـذاشـتـیـمـشـون رو تــکرار تـا صـبح فـقـط اونـو گـوش مـیـکـردیـم...
یـه روزایـی دلـمـونـو خـوش کـردیـم بـه مـعـجـزه...

شـایـد کـسـی دوبـاره بـیـادو هـمـه چـی بـشـه مـثـه روز اول امـا نـشـد کـه نـشـد...
یـه روزایـی حسـودیـمـون شـد بـه یـه کـسـایـی...

بـغـض کـردیـم...
یـه شـبـایـی نـداشـتـه هـامـون بـیـشـتـر از داشـتـه هـامـون بــود...
یـه روزایـی یـه چـیـزایـی دیـدیـم کـه از توو داغـونـمـون کـرد..
یـه شـبـایـی نـفـسـمـون بـرید از ایـن هـمـه بـغـض...
یـه شـبـایـی نـفـس کـم اوردیـم...امــا دووم اوردیــم...
یـه روزایـی فـقـط زنـده بـودیـم ...زنـدگـی نـکـردیـم...
یـه شبـایـی زنـده هـم نـبـودیـم فـقـط بـودیـم...هـمیـن..
یـه روزایـی بـا یـه کـسـی کـل دنـیـا رو حـریـف بـودیـم
یـه روزایـی هـم بـا کـل دنـیـا یـه نـفـر رو هـم حـریـف نـبـودیـم..
خـیـلـی هـا خـواسـتـن مـا رو بـسـازن امـا خـرابـمـون کـردن...
خـیـلـی هـا خـواسـتـن هـمـدردی کـنـن امـا شـدن خـوده درد واسـه مـا...
یـه روزی ...یـه شـبـی.. دلـمـونـو بـد شـکـسـتن...از هـمـه ی ایـن روزا و شـبـا هـم بـگـذرم امـا..

از دلـــــــــــــم نـمـیـگـذرم ...

نمیگذرم...

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: يکشنبه 20 مهر 1393 ساعت: 11:36

 

این روزا عادت همه رفتن و دل شکستنه

درد تمام عاشقا پای کسی نشستنه

این روزا مشق بچه ها یه صفحه آشفتگیه

گردای روی آیینه فقط غم زندگیه

این روزا درد عاشقا فقط غم ندیدنه

مشکل بی ستاره ها یه کم ستاره چیدنه

این روزا کار گلدونا از شبنمی تر شدنه

آرزوی شقایقا یه کم کبوتر شدنه

این روزا آسمونمون پر از شکست بالیه

جای نگاه عاشقت باز توی خونه خالیه

این روزا کار آدما دلای پاک رو بردنه

بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه

این روزا کار آدما تو انتظار گذاشتنه

ساده ترین بهونشون ازهم خبر نداشتنه

این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه

جرم تمومشون فقط لذت آشناییه

این روزا چشمای همه غرق نیاز و شبنمه

رو گونه هرعاشقی چند قطره بارون غمه

این روزا قصه ها همش قصه دل سوزوندنه

خلاصه حرف همه پس زدن و نموندنه

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: شنبه 19 مهر 1393 ساعت: 12:25

 

فقط دریا دلش آبی تر از من بود

و من دریا دلم دریا

فقط این را ندانستم

چرا گشتم چنین تنها ترازتنها

به هر آبی شدم آتش

به هر آتش شدم آبی

به هر آبی شدم ماهی

به هر ماهی شدم دامی

به هر نامحرمی ساقی

به هر ساقی می باقی

و تو این را ندانستی

چرا گشتم چنین عاصی

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: شنبه 19 مهر 1393 ساعت: 12:25

 

از کدوم خاطره برگشتی به من

که دوباره از تو رویایی شدم

همه دنیا نمی دیدن منو

من کنار تو تماشایی شدم

از کدوم پنجره می تابی به شهر

که شبونه با تو خلوت می کنم

من خدا رو هر شب این ثانیه ها

به تماشای تو دعوت می کنم

تو هوایی که برای یک نفس

خودم از تو جدا نمی کنم

تو برای من خود غرورمی

من غرورم رها نمی کنم

تا به اعجاز تو تکیه می کنم

شکل آغوش تو می گیره تنم

اون کسی که پیش چشم یک جهان

به رسالت تو تن میده منم

 

هیچگاه ادعای خاص بودن نکردم

اما

خاص بودن عشق تو مرا هم خاص کرد

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: شنبه 19 مهر 1393 ساعت: 12:23

به گزارش پایگاه خبری تحلیلی قم فردا، طعم تلخ تنهایی «دالو منیژه» (در زبان بختیاری به معنای پیرزن) را نمی توان وصف کرد زیرا این دنیای بزرگ هیچ جایی را برای وجودش باقی نگذاشته است جز گوشه ای خلوت و سرد که نه زمستان می شناسد و نه تابستان و نه هیچ فصل دیگری را.

این پیرزن ۶۵ ساله ساکن روستای حاج حسن آقا شهرستان اندیکاست که نزدیک به ۱۰ سال است با استفاده از دست هایش راه می رود.

این داستان تلخ و غم انگیز با اینکه امروزه شرایط فعلی زندگی بسیاری ست اما در دوران کهولت و ناتوانی، آن هم به تنهایی غیرقابل تصور است.

پیرزن قصه ما در اوایل جوانی شوهر می کند و پس از چندی در حالی که دختر پنج ماهه ای در شکم داشته است، شوهرش را از دست می دهد و با همه گرفتاری ها، تنها فرزندش را بزرگ می کند.

با تحمیل شرایط سخت زندگی، پس از چند سال به اجبار با مردی که از او بزرگ تر بوده و دو پسر هم از ازدواج اولش داشته پیوند زناشویی می بندد اما این بار نیز بخت با او یار نبوده و دو پسر خود را که حاصل این ازدواج بود هر بار در همان بدو تولد از دست می دهد و همه سهم او از دو بار ازدواج تنها یک دختر می شود.

فرزندان تنی و ناتنی از شیره جان مادر می چشند، بزرگ و بزرگ تر می شوند و از آنجا که روزگار بی وفاست در نهایت هر کدام به سراغ زندگی خود می روند و وی را تنها می گذارند.

«دالو منیژه» که سختی های روزگار انواع و اقسام بیماری ها را بر سرش فرود می آورد بسیار نحیف و ضعیف می شود و سرانجام به دلیل زمین خوردن ساده زمین گیر می شود و برای همیشه با پاهایش خداحافظی می کند.

پیرزن خسته و درمانده و رنجور بار دیگر دست از تلاش برنمی دارد و راهی برای حرکت پیدا می کند، راهی که سخت اما تنها مسیر زنده ماندن دوباره او را نشانش می دهد.

پیرزن این بار با تکیه بر دستانش، گام برمی دارد و مشغول گذران زندگی می شود اما روزگار حسود همسر دومش را از او می گیرد.

از یک سو دوری فرزندان، از سوی دیگر عدم توانایی برای راه رفتن و از دست دادن همسر، دوباره شرایط زندگی را برایش سخت تر می کند و او را مجبور می سازد همه کارهای خود را حتی تا مسافت ۲۰ کیلومتری با کمک دست های نحیفش طی کند و انجام دهد.

اتاق «دالو منیژه» که بیشتر شبیه دخمه است همه زندگی اش را در یک زیرانداز، قوت لایموت و میهمان همیشگی اش گربه هایی سیاه و لاغر خلاصه می کند. نه لباس گرمی، نه فرش و کفپوشی برای گرم نگه داشتن خود و اتاقش و نه کلامی و صدایی که با آن به گفت وگو بنشیند…

او همه زندگی اش را از مستمری کمیته امداد و یارانه می گذراند و این مقدار حتی جوابگوی نیازهای درمانی او نیست.

بد نسیت مسئولان سری به این مکان بزنند و با از نزدیک جویای حالش شوند شاید دلی به رحم آید و آرزوی این پیرزن را پیش از چشیدن طعم مرگ که بالشتی نرم و یک وعده غذای گرم است برآورده کنند…

به راستی بزرگ ترین دردی که پیرزن در دل دارد غم هجرت فرزندانش است یا عدم بی توجهی مسئولان؟ «دالو منیژه» امروز بیشتر منتظر چه کسانی ست؟ فرزندانی که با خون دل بزرگ کرد و سر و سامان بخشید و یا مسئولانی که با یک تلنگر و اشاره می توانند زندگی صدها تن چون این پیرزن تنها را دگرگون کنند؟!

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 20:58

   به پیامک گوشی اش نگاه می کند: 
«می تونی یه کار با 600 هزار تومان حقوق برایم پیدا کنی؟»

     از آن روز دغدغه اش همه این می شود. یافتن شغلی درخور دختری مذهبی ، تنها و غریب. دیگر آرام و قرار ندارد. احساس شرم می کند اگر نتواند برایش کاری کند.
     از همه ی سابقه دوستی و اداری اش مدد می گیرد. غرورش را کنار می گذارد سراغ هر کسی می رود. بسیاری را رد می کند. 
     تا اینکه روزی لبخند می زند. با خود می گوید حالا می توانی برایش پدری کنی. به ذوق دخترک فکر می کند وقتی خبر یافتن شغل مورد علاقه اش با همان شرایط نزد شخصی امین را می شنود.
     ذوق و لبخند رضایت دخترک گویا همه ی خستگی اش را از تن به در می کند.
     در اولین فرصت به دخترک پیامک می زند تا خبر خوشحال کننده اش را بدهد. از جوابی که دریافت می کند بهت می کند؛ «شما؟»
    نشانی می دهد. 
    تعجبش بیشتر می شود وقتی این جواب را دریافت می کند: «نمی شناسمتون. این شماره رو از کجا آوردین؟!!»
    با خود می گوید لابد خطش را عوض کرده است به نشانی ای که از وی داشته یادداشت می فرستد که : «گویا اتفاقی افتاده! موضوع چیست؟!»
    ... و روزها می گذرد و می گذرد و خبری از دخترک نمی شود. 
    احساس توهین و تحقیر شدن می کند. موضوع را نه تنها باور بلکه درک نمی کند. مطمئن است که تصمیم ناشی از سوتفاهمی است و شاید شیطانی در میان. با خود می گوید کاش دخترک لااقل حرفش را می زد تا بدون فکر تصمیم نگیرد.
    یادش می آید که دنیا بسیار کوچک است و اگر یک عمر هم سپری شود باز باید برای طلب حلالیت سراغش بیاید، اگر از مکه ای که رفته برایش چیزی باقی مانده باشد.

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 17:53

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 17:49

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 18 مهر 1393 ساعت: 17:43

 

دل نگرانم

دل نگران کسی که نه می آید و نه می رود

دل نگران آرزوهایی که چشم به زمین دوخته اند تا برآورده شوند

دل نگران دردهای از یاد رفته ای که روزی چندبار دلم را زیر و رو می کرد

دل نگران حس های پریشانی که هر از گاهی ذهنم را درگیر می کرد

 

دل تنگم

دل تنگ نوشته هایی که مخاطب خاص داشت

دل تنگ سینه ای که پر از خواستن کسی بود

دل تنگ بی قراری ها و دل نگرانی هایم

 

دل خوش به هیچ چیز و هیچ کس نیستم

حال این روز های من حال خوشی نیست

نه گریانم نه خندان

نه بی قرارم نه آرام

موجی سرگردانم که  ساحلی برای درآغوش کشیدن ندارد

ابر گریانم که زمینی برای باریدن ندارد

کوه آتشفشانم که مجالی برای فوران شدن ندارد

من پرم از حرف های ناگفتنی

من پرم از خالی ترین احساس

احساسی که ازآن جز پوسته ی خاطرات چیزی نمانده

فاصله ای با پرتگاه مرگ ندارم

من اما

هنوز

نفس می کشم...

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 17 مهر 1393 ساعت: 20:06

تکه تکه خاطرات شکسته را کنار هم چیدم

 

تکه تکه روزهای از دست رفته را

 

اما تو نبودی...

 

 

چقدر جایت میان خاطراتم خالی بود

 

در تمام آن روزها

 

چقدر به احساس بودنت نیاز داشتم

 

 

چقدر...

 

 

 

حالا تو هستی

 

جایی دورتر از گذشته و نزدیکتر به روزهای در پیش

 

جایی میان خاطرات بارانی این روزهایم

 

جایی....

 

 

دل نگرانی هایت ، دل نگرانم می کند

 

چقدر حرف برای گفتن با تو دارم

 

و چقدر واژه کم می آورم امروز برای از تو نوشتن

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 17 مهر 1393 ساعت: 20:03

 

کودک درونم خعععلی بیشور شده!!!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
تازگیا به ندای درونم شماره داه :|

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت: 22:11

 

خیلــــی وقــــتا بهــم میگن :چرا میخنــــدی بگو ما هــــم بخنـــدیم…

اما هرگــــز نگفتــن:چرا غصــــه میخوری بگـــو ماهــم بخــوریم…

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت: 19:56


 

مدتی است دیگر از تهِ دل نمیخندم

فقط لب هایم

نقشی به نام لبخند را بازی میکنند

تا کسی نفهمد بی تو چه میگذرد

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت: 21:53

این جا هیچکس شبیه حرفهایش نیست

این جا همیشه تر وخشک با هم میسوزند

این جا همیشه کاسه ای زیرنیم کاسه است

این جا نمیتوانی به کسی چیزی بیاموزی همه نمیدانند وبابت

نمیدانم هایشان پول میگیرند

این جا بیدسایه اش را به زمین میفروشد

این جا پراز دستهایست که خسته نمیشوند از نگه داشتن نقاب

این جا بهشت را دوست دارندولی عجیب از مرگ میترسند

این جا فقط بایدزنها پاک و باکره باشند برای اسایش خاطر مردانی

که پیش از آنها پردها دریده اند

این جا همه همدیگر رامیشناسندو یک غریبه فقط این جاست اسمش خداست

این جا شیطان از شیطان بودنش دست میکشد

این جا بی دینی نماد روشن فکریست

این جا هیچ وقت عوض نمیشود مگر...

آلیس بیا این جا عجیب ترین سرزمین دنیاست

37 Meaningful[WwW.KamYab.IR] عـــکـس های دیــدنـی و پر مـــعـنـی . . . !

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 16 مهر 1393 ساعت: 19:53

 
  Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

 

یه سری مردا هستن ...

تیپ های سنگین خاصی میزنن،

اکثراً مشکی پوشن

اُدکلن خاص، مثلا لاليک ميزنن


قهوه رو بدون شير و شکر ميخورن: تلخه تلخ!


مردايي که سوار ماشين مشکيشون ميشن و

 ساعت 1 شب به بعد تنها تو خيابونا رانندگي ميکنن

در حالي که يه آهنگ خاص رو 100 بار گوش ميکنن

همونايي که تنهايي کافه و رستوران ميرن

شبا تنهايي قدم ميزنن و سيگارشون رو بي تفاوت به همه چي ميکشن

از دور که نگاشون ميکني ابروهاشون گره خورده تو هم، همش فکر ميکنن...

ولي وقتي نزديک ميري و باهاشون صحبت ميکني با نگاه و آرامش خاصي باهات حرف ميزنن!

اينا بهترين آدما برا درد و دلن...

همونايي که راجبه همه چي اطلاعات دارن و نگفته ميفهمن...

اما اين مردا يه زمان مثل بقيه مرداي معمولي بودن:

اسپورت ميپوشيدن، با صداي بلند ميخنديدن، فوتبال ميديدن، چشم چروني ميکردن و ...

خلاصه عين خيالشون نبود و رنگي بودن!

تا اينکه يه روز، يه زن تو زندگي شون اومد... عاشق شدن...

زني که زندگيشون رو عوض کرد، تنهاشون گذاشت و رفت!

از اون روز اين مردا خيلي عجيب و خاص شدن

خلاصه اين مردا از دور خيلي خوب و جذابن ولي اگه بخواي وارد زندگيشون بشي...

وقتي بهشون بگي دوست دارم، غصه رو تو چشاشون ميبيني...!

انتظار نداشته باش بهت بگن منم دوست دارم!!!

مکالمه هاي تلفنيشون کوتاه و مختصره و اکثراً زياد حرف نميزنن...

برا قرارشون عجله و هيجان ندارن

اين مردا ديگه خيلي سخت اعتماد ميکنن

اگه بهشون دروغ بگي، سعي نميکنن ثابت کنن و مچ بگيرن و ...

بلکه يه لبخند کوچيک با چشاي خمار ميزنن و آروم پا ميشن و ميرن


وقتي رفتن ديگه هيچ وقت برنميگردن

حالا حالا ها گذشت ندارن و اصلا فکر نکن دل رحمن...!


اين مردا بزرگترين درداي دنيا رو تحمل کردن...

يادت نره ديگه هر دردي براشون درد نيست

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 11 مهر 1393 ساعت: 21:36

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 10 مهر 1393 ساعت: 21:52

 

دلگیرم


از دنیآ و روزگآرش


از بی کسی هآ و سکوت هآ!


این منم که اینگونه خسته ام


منی که همیشه خوب بودم و خندآن


منی که خنده هآیم مثآلی بود به مثآل ضرب المثل!


نمی توآنی بفهمی و البته عجیب هم نیست برآیم!


چون “تـو”، “من” نیستی!


پس لطفا قضآوتم نکن...

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 10 مهر 1393 ساعت: 7:23


 

خالی ام از حرف

 

پُرم از دلتنگی

 

تشویش هجرت باران

 

خسته ام از اندیشه ..دلگیرم از سوالات بی انتها

 

آلوده ام به روزمرگی

 

دورم از عشق

 

بی میلم به گفتن یا نگفتن

 

حنجره را  رغبتی به فریاد نیست

 

تلخم  ..نا پاکم ..مبهوتم ..دل چرکینم ..خشمناکم

 

از خود فرسنگها فاصله دارم  ..فاصله ای که کم نمی شود

 

در عذابم ..در تب و تابم ..در التهابم

 

خسته ام  ...خسته ام از تکرار ..از تکرار لبخند بی ریشه ! میان

 

این درد تا درد بعدی ..

 

فرسوده ام ..رنجورم ..خسته ام ..خسته ام ..

 

کجاست بارانی از عطوفتِ بی منت تا نمناکم کند ...

 

کجاست دستی تا بگیرد دستم از روی  مِهر...

 

کجاست آن در که به نور باز شود ..

 

کجاست باران

 

کجاست...

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 9 مهر 1393 ساعت: 18:48

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: چهارشنبه 9 مهر 1393 ساعت: 18:35

گاه هایمان ” هرزه ” شده اند
آغوش هایمان بوی ” هوس ” گرفته اند
قول هایمان ” بی اعتبار ” است
حرف هایمان ” خالص ” نیست
عشق هایمان ” پوشالی ” شده است
محبت هایمان ” قلابی ” شده
خوبی هایمان فقط ” تظاهر ” به خوبی ست
عبادتمان همه چیز است جز ” بندگی ” خدا . . .
رنگ و لعاب صورت ها هر روز بیشتر میشود
و رنگ و لعاب دل ها هر روز کم تر . . .
افکارمان ” غربی ” شده است
آزادی از نظرمان آزاد بودن پوشش است نه آزاد بودن عقیده ,
همه کارها را با پاداش میخواهیم
اما تا این که جزا ببینیم فریادمان به آسمان میرسد . . .
فرهنگ اصیل خودمان را کنار گذاشته ایم و فرهنگ به اصطلاح ” مدرن ” را برگزیده ایم
شلوار پاره میپوشیم چون ” مد ” است !
لباس های ساده و مناسب را کنار میگذاریم چون ” افت کلاس ” است !
شعار میدهیم بدون ” عمل ” . . .
قضاوت میکنیم بدون ” عدل ” . . .
سوال من این است ما در کدام نقطه از انسانیت ایستاده ایم ؟

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 4 مهر 1393 ساعت: 8:07

 
                  AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

 

خیلی وقته بغــــض گلوموگرفته!

                                خیلی سخته

 

که بعدازرفتنش هنوزم باتمام وجوددوسش داشته باشی

اماوقتی کسی میاددلداریت بده...

بهش میگی فراموشش کردم!

میگی دیگه برام مهم نیست!!!

تواین لحظه بزرگترین سوتی اینه که

بغضت بشکنه و زارزارگریه کنی!!!

اون وقته که همه می فهمن هنوزم تموم دنیاته

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 4 مهر 1393 ساعت: 8:01

بعضــی حـرفارو بایـد خورد...

ولی بعضـی حرفـارو نه میشـه گفـت و نه میشـه خـورد!!

میمـونه سـردلـت...

میشـه دلتنگــی...

میشـه بغــض...

میشـه سکــوت...

میشه همـون وقتـایی که آدم خـودشـم نـمیدونه چه مـرگشــه.!

 

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: جمعه 4 مهر 1393 ساعت: 7:57

 

نوشته یک پزشک:

 

دیروز کلینیک بودم پسری اومد اسم یه دخترو رو دستش خالکوبی کرده بود...

 

گفت:میخوام پاکش کنم.

 

پرسیدم:اسم کیه؟

 

گفت:اسم عشقم...میخوام پاکش کنم ی اسم دیگه بنویسم...

 

گفتم:مگه دوتاهم عشق میشه؟!

 

گفت:نه یدونس!

 

پرسیدم:چه عشقیه که بخاطرش درد خالکوبی تحمل کردی؟

 

گفت:عشقی که دیروز تو دفترخونه ازدواج با عشقش تازه فهمیدم اسمشو بهم دروغ گفته بود!

برچسب: نویسنده: دانیال تاريخ: پنجشنبه 3 مهر 1393 ساعت: 16:34

صفحه بندی